۱۳۹۶ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

برای کردستان برادرم!


رای سرزمینی مجروح
چه می‌توان سرود
              که شادش کند؟

            چون شمشیری، بر فرق دشمنانش!
و تو از من شعری می‌خواهی

که نمی‌توانمش سرود.
اما
بگیر! برادر گرامی من!
 
شعله‌ای از این آرزو مرا

که ایمانی نیز هست:

          «رنج از گرده‌های کردستان برمی‌خیزد
     چرا که تو دوستش داری

    و زیرا که

برادران و خواهران تو

بر یالها و سینه دشتهایش به خون غلطیده‌اند.

 
و باز هم زیرا که
مشعلی فراراه ماست.
با شعله‌هایی حقیقی
رنج از گرده‌های کردستان برمی‌خیزد
چرا که چشمان مشعلمان فروزان است.
چون شمشیری که از کردستان تو
و خراسان من
دفاع می‌کند.
من دیده‌ام
پیشمرگانی را در هنگام شهادت
و کودکانی
ازخراسان و تهران
که مجاهدانی شدند
و برای کردستان می‌جنگند
م. شوق.

۱۳۹۶ شهریور ۲۰, دوشنبه

خون است و ماندگار


                    نکیسا بامدا         

دادگاه بین المللی نورنبرگ در ۲۰ نوامبر ۱۹۴۵ برای محاکمه ۲۴ تن از سران جنایتکار نازی که در کشتار دسته جمعی انسانهای بیگناه دست داشتند تشکیل شد.
دادگاه نورنبرگ معروفترین دادگاه تاریخ است که به جرم جنایت علیه بشریت، قتل، نابودی، به بردگی کشیدن و تبعید و شکنجه افراد به دلایل سیاسی، نژادی و یا مذهبی برای جنایتکاران و آدمکشان کیفرخواست صادر کرده بود به لحاظ تاریخی و تکاملی نقطه پایان وحشی گری ها و گسترش افکار نژادپرستانه و زندان و شکنجه و به طبع یک دستآورد بزرگ جامعه بشری بود. 
اکنون ۷۲  سال پس از تشکیل دادگاه نورنبرگ، جنبش دادخواهی مردم ایران در راستای به محاکمه کشاندن بین المللی سران جنایتکار جمهوری اسلامی که در قتل عام زندانیان سیاسی سال ۶۷ شرکت داشتند می کوشد این جنایت علیه بشریت را به ثبت برساند تا گوشه ها و زوایای تاریک و پنهان این تراژدی عظیم انسانی بر همگان آشکار گردد. اینکه چه کسانی از صدر تا ذیل در این جنایت شرکت داشتند؟ علاوه بر تهران اعضای هیات مرگ در شهرستانها بویژه شهرهای بزرگ که مملو از زندانی سیاسی بود چه کسانی بودند؟ همچنین بغیر از گلزار خاوران در چه نقاط دیگری زندانیان سیاسی گمنام بصورت جمعی زنده بگور شدند؟ و بالاخره پاسخ خانواده های داغدار و آسیب دیده ایی که هنوز دنبال نشانی از گورهای بی نشان هستند را چه کسی خواهد داد؟ و این گامی مهم در راستای سرنگونی این رژیم می باشد.

جنبش دادخواهی عمیقا بر این باور است که این جنایت علیه بشریت، یک نسل کشی آشکار سیاسی بود و رژیم بحران زده و شکست خورده خمینی از زندانیان سیاسی مجاهد و مبارز به مثابه بخشی از مقاومت کنندگان خط مقدم مبارزه در هراس بود و برای ادامه بقای حکومت نامشروع و غلبه بر ترس و وارفتگی نیروهایش دست به این جنایت هولناک زد. 
جنبش دادخواهی در تلاش است تا ابعاد این جنایت هولناک که در یک فاصله زمانی کوتاه هزاران زندانی سیاسی را بدون داشتن وکیل یا دادگاهی عادلانه و بدون رعایت مینیمم های حقوق انسانی و فقط براساس فتوای خمینی، توسط مجریان او قتل عام شدند را آشکار سازد. جنبش دادخواهی ثابت کرده است که بر خلاف همه تلاش ها و گمانه زنی های حاکمان و حامیان نظام فاشیستی آخوندی که در طی ۲۹ سال گذشته تلاش می کردند تا با پاک کردن و یا ویروسی کردن حافظه تاریخی، این برگ خونین از تاریخ را پنهان کنند، تلاششان بی ثمر و نیت پلیدشان عبث بوده است و باید بدانند ریختن خون انسانهای بی گناه تاوان سنگینی داشته و دارد و در حافظه تاریخ هرگز فراموش نخواهد شد. چراکه "خون است و ماندگار" 

مردم و مقاومت ایران و نیز خانواده های قربانیان این جنایت با پیوستن به جنبش دادخواهی نشان داده اند که بسیار بر خواسته خود مصصم هستند و عزم جزم دارند تا نگذارند خون این عزیزان پایمال شود. آنها با تلاش و کوشش و پرداخت بها و هزینه بالاخره دنیا را وادار خواهند ساخت تا در برابر این جنایت علیه بشریت توسط یک حکومت قرون وسطایی اعلام موضع کنند. همچنانکه آنها روزی در کمال ناباوری توانستند، نامشان را از لیست ظالمانه تروریستی آمریکا و اتحادیه اروپا خارج نمایند این پروژه را نیز قطعا به ثبت خواهند رساند.
 در پی همین تلاشهای مستمر جنبش دادخواهی بود که دبیرکل سازمان ملل آنتونیو گوترز در گزارش به مجمع عمومی با اشاره به گزارش گزارشکر ویژه حقوق بشر ایران خانم عاصمه جهانگیر ۴ بند این گزارش را به قتل عام سال ۶۷ اختصاص داد. البته این هنوز شروع یک کارزار بزرگ بین المللی است و ما وارد مسیری شده ایم که بدون شک به مقصد خواهد رسید.
خبر مهمتر اینکه عفو بین الملل در توئیتی اعلام کرد: «گزارشگر ویژه سازمان ملل خواستار انجام تحقیق مستقل و همه جانبه درباره کشتار۶۷ شد» و این یک پیروزی دیگر برای مردم ایران است.

آخوند خمینی جنایتکار در آن سال ها در هراس از دست دادن زودهنگام موقعیتی که در واقع هرگز برای قد و قامتش دوخته نشده بود در یک حرکت ضد انسانی و در وحشت از اراده پولادین زندانیان مجاهد و مبارز دستور قتل عام همه زندانیانی را داد که بر سرموضع خود ایستاده بودند، حتی نوجوانانی که بجرم داشتن و خواندن یک نشریه در حال گذراندن دوران محکومیت خود بودند و یا دارای حکم زندان بودند و حتی بسیاری از آنان دوران محکومیت خودشان را نیز به پایان رسانده بودند.
این جنایت با همدستی و همفکری جنایتکارانی مانند خامنه ای و رفسنجانی و احمد خمینی و سران وقت حکومت وعوامل آنها در هیات های مرگ درهمه شهرها و استانها که دنبال سرکوب و از بین بردن همه مخالفان بودند محقق شد.
این جانیان گمان می کردند که با کتمان این جنایت و یا با پنهان کردن اسناد و یا حتی با پوشاندن گورهای این عزیزان و دفن آنان در مکان های نامعلوم و با بکارگیری عوامل خود در منیمیزه کردن ابعاد این جنایت هولناک و تغییر مشخصات و مختصات سیاسی زندانیان موفق می شوند حافظه تاریخی مردم ایران را خدشه دار کنند و با سکوت و انکار آن برای همیشه دستان به خون آلوده شان را در تونل تاریک زمان مخفی نگاه دارند؛ اما مگر می شود خون هزاران هزار انسان بی گناهی که در میانشان زنان باردار و کودکان بدنیا نیامده و افراد سالمند بود را ریخت بی آنکه تاریخ روزی عاملانش را به پای میز محاکمه نکشاند؟ مگر می شود هر گونه قساوت و جنایتی را در حق مردم شریفی که تنها جرمشان آگاهی و آزادیخواهی بود را اعمال کرد بی آنکه روزی فرا برسد تا مجازات و کفاره گناهکاران بدرستی در پیشگاه عدالت و خانواده های قربانیان این جنایت اجرا نشود؟

حال جنبش دادخواهی می رود تا هر چه پویاتر و مستدلتر در مسیر سرنگونی نقش خودش را ایفا کند و در نهایت بوسیله مردم و مقاومت ایران بنیاد ظالمان را براندازد و پرچم عدالت خواهی و صلح و برابری و آزادی را بر قله تاریخ ایران زمین برافرازد. از همین رو جنبش دادخواهی رو به داخل ایران، دارای پتانسیل بسیاری برای رشد و گسترش می باشد، حتی باندهای درونی رژیم را نیز تحت تاثیر قرار داده است که کانون اصلی این مساله مجاهدین خلق ایران می باشند و همه باید خودشان را در رابطه با قتل عام تعیین تکلیف کنند. به همین دلیل این روزها شاهد اعترافات عوامل گوناگون رژیم از هر دو جناح هستیم که ۲۹ سال تلاش کرده بودند آنرا پنهان کنند. عفو بین الملل نوشته بود: اکنون دادخواه این جنبش جوانانی هستند که در سال قتل عام حتی متولد نشده بودند. این است راز ماندگاری این خونها و این از نتایج سحر است.

قدم صدق از محمد اقبال


محمد اقبال

به مناسبت سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین و انتخاب فرخنده و مبارک خواهر مجاهد زهرا مریخى به عنوان مسئول اول سازمان.
هر وقت که یک پیروزى بزرگ براى مقاومت و مجاهدین پیش مى‌آید، یا درخشش مقاومت چشم همگان را خیره مى‌کند، من یک لحظه به یاد «محمد آقا» مى‌افتم: محمد حنیف نژاد. آیا او وقتى در شهریور سال ۱۳۴۴ ایده تأسیس سازمان مجاهدین را به بلوغ رسانده آن را بنیان گذاشت، هرگز در تصورش مى‌گنجید که روزى سازمانش به مرتبتى که امروز دارد، برسد؟ مى توانست تصور کند تنها ۱۳ سال بعد رژیم ۲۵۰۰ سلطنتى طومارش برچیده شود؟ اصلا تصورش را مى‌کرد که روزى از روزگار نشریه ارگان سازمانش پانصد هزار نسخه چاپ شود و در همه شهرستانها بازتکثیر؟ آیا فکر مى کرد که یک ایستادگى و مقاومت سرفرازنه دو و نیم ساله از بهمن ۱۳۵۷ تا خرداد ۱۳۶۰ با انضباطى عمیق و تشکیلاتى در سراسر میهنش از سوى سازمانى که او بنیادش نهاده بود صورت گیرد؟. اصلا فکر مى کرد که سازمانش به آنچنان بلوغ و کیفیتى برسد و آنچنان مقاومتى را پایه بگذارد که رژیمى را که سوار بر موج انقلاب توده ها رهبرى آن را غصب کرده بود، بى آینده کند و افرادش هزار هزار در زندانها و شکنجه گاهها به دشمن دجال ”نه” بگویند و تن به ذلت و خوارى ندهند؟ فکر مى کرد که تنها شهداى سازمانش در دهه شصت شمسى به ۱۲۰ هزار تن بالغ شود و ۳۰ هزار تن از مجاهدینش فقط در برابر یک سؤال قرار دهندهویت سازمانی و تشکیلاتی ات چیست؟: «مجاهد» یا «منافق»؟ و آنها پاسخ دهند که «مجاهد» و اعدام شوند؟آیا به ذهنش خطور مى کرد ارتش آزادیبخش ملى در کنار مرزهاى میهنش شکل بگیرد و خمینى را به سرکشیدن جام زهر وادار کند و یا عملیات فروغ جاویدانى در کار باشد که لرزه سرنگونى را بر سراپاى رژیم ددمنش حاکم بر ایران بیندازد و ۱۵۰ کیلومتر در درون میهن پیشروى کند و رژیم همه ساله سالگرد سرنگون نشدن خود را جشن بگیرد؟و «اشرف» و «لیبرتى» و جنایتها علیه بشریت از شش و هفت مرداد ۱۳۸۸ تا ۱۹ فروردین ۱۳۹۰ تا قتل عام ۱۰ شهریور ۱۳۹۲ و حملات موشکى به لیبرتى و داستانها و حکایتهاى بى پایان محاصره و ایستادگى و بالندگى.و این که سازمانش بیش از نیم قرن بعد از تأسیس هنوز غران و خروشان به پیش بتازد؟ آن هم به این گستردگى و شناخته شدگى در ایران و جهان؟ آیا او اصلا به حاکمیت و آلترناتیو اندیشده بود؟و از این قبیل سؤالها که انتها ندارد... و من هر بار در ذهن خودم پاسخ مى‌دهم که مطلقا نه. او فقط یک قدم صدق، گامى از روى راستی، برداشت، فقط همین. نمى‌دانست حتى شش ماه بعد چه مى‌شود، و نمى‌دانست عرض و طول سازمان بعد از یک، دو و سه سال چه خواهد شد چه رسد به چند دهه!. آیا هرگز فکر مى‌کرد که سازمانش پنجاه و دومین سالگرد تولد خود را جشن بگیرد؟ مطلقا نه! قدم محمد آقا آن‌قدر از روى صدق بود که حتى از گذاشتن ”نام” براى سازمانش پرهیز داشت و سازمان بعد از شش سال آن‌هم در زندان، صاحب نام شد، چه نامى؛ ”سازمان مجاهدین خلق ایران”.خوب البته قرار نبود تقریبا همه کادرهاى سازمان شش سال بعد دستگیر شوند و در ظاهر همه چیز برباد رود. مى‌گویند اولین بار که ”محمد آقا” بعد از دستگیرى وارد سلول عمومى شد، یکى از جوانهاى تازه پیوسته آن روزگار به او گفت: ”راستى محمد آقا، چه مى‌خواستیم بکنیم و چه شد؟” باز مى‌گویند که ”محمد آقا” امان نداد و بلافاصله برگشت و با همان لهجه آذریش در حالى که دو دستش را از پهلو به هوا پرتاب مى‌کرد، گفت: ”بابام‌جان په مى‌خواستى چى بشی!؟” و صحنه سلول از همان لحظه چرخید. آخر او فقط یک ”قدم صدق” برداشته بود بدون این که انتظار داشته باشد یا بداند که ”چى مى‌شه؟”.براى نسل جوان امروز ایران که سرمایه و ذخیره‌یى هم‌چون ”مجاهدین خلق” را داراست، امکان ندارد که بتواند چنان ایامى را تصور کند. هرکس آن دوران را گذرانده باشد مى‌تواند به ضرس قاطع بگوید که تنها چیزى که مطلقا در چشم‌انداز نبود، سرنگونى رژیم شاه بود. ۱۲ سال قبلش، قبل از تأسیس سازمان، با سقوط حکومت ملى دکتر محمد مصدق و خیانت حزب توده، همه چیز از میان رفته بود. آن زمانها وقتى با روشنفکرهاى ۳۰، ۴۰ ساله صحبت مى‌کردی، از دوران خوشى یاد مى‌کردند و تنها فرصتى که ملت ایران در اختیار داشت و بعد مى‌گریستند. خودم این صحنه را بارها شاهد بوده‌ام، ناامیدى مطلق. شاه با تأسیس ساواک در سال ۱۳۳۶ نسق همه را کشیده بود. در دوران کوتاه پایان دهه ۳۰ و آغاز دهه ۴۰ و ”فضاى باز سیاسى” کوتاه مدت نیز ته مانده‌هاى جبهه ملى و نهضت آزادى که به مبارزه علنى و مسالمت‌آمیز مى‌اندیشدند همه توان خود را عرضه کرده بودند.و بالاخره در پانزده خرداد ۱۳۴۲ که مردم در مخالفت با استبداد سلطتنى به صحنه آمدند و تظاهراتشان به خاک و خون کشیده شد، آخرین قطرات مبارزه از طریق تظاهرات و این قبیل امور، از بین رفت. خاصه این که خمینى نامى ظاهر شده و به نام اسلام از موضعى ارتجاعى و در دفاع از مالکان و مخالفت با رأى دادن زنان به مخالفت با اصلاحات کذایى شاه پرداخته و نام مقدس اسلام را نیز به نام خود مُهر کرده بود.دانشجویان مسلمان سالهاى آخر دهه چهل، سرگردان و حیران، على شریعتى را یافته بودند اما او نیز پاسخگوى عطش آنان براى مبارزه نبود. من در میان کسانى بودم که مؤمن به اندیشه اسلامى به دنبال شریعتى رفته بودم، اما مشخص بود که در نبرد انقلابى علیه شاه باید چاره یى دیگر اندیشیده مى شد. آن‌دوران چریکهاى فدایى خلق پیش بودند و البته که باید به‌آنها اقتدا مى‌کردیم.آن روزها در دانشکده معمارى دانشگاه ملى که من دانشجویش بودم، ”بچه‌مسلمان”ها معدود افرادى بودند با طیفهاى مختلف. در سلف سرویس دانشگاه ملى بحثهاى ”دانشجویى” جریان داشت. و ما البته با التزام به ”اسلام” خودمان در برابر هوادران و اعضاى چریکهاى فدایى ”لُنگ” مى‌انداختیم و اذعان مى‌کردیم که شما پیش کسوت هستید و در ایران مبارزه انقلابى مسلحانه را شما به پیش مى‌برید و البته با کمال افتخار اعلامیه‌هایشان را پخش مى‌کردیم. اما ته دلم را بگویم آرزویم این بود که کاش ما هم براى خودمان سازمانى داشتیم.حالا تصورش را بکنید. در چنین اوضاع و احوالى، که البته از مدتى پیشش، اخبارى هم از برخى دستگیریها و درگیریها در میان یک جریان مذهبى که چند و چون آن را نمى‌دانستیم، وجود داشت، یک روز، صبح بسیار زود، از سربالایى منتهى به ورودى اصلى دانشکده معمارى پیاده به طرف دانشکده مى‌رفتم. روى در اصلى دانشکده یک اعلامیه چسبیده بود. این کار آن روزها معمول بود. با اشتیاق خواندن یک عملیات دیگر چریکها نزدیک شدم. فقط این چند عبارت یادم مانده است: ”به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران”، ”... و سالم به پایگاههاى خویش بازگشتند”، و بالاخره امضا: ”سازمان مجاهدین خلق ایران”. انگار دنیا را به من داده باشند. شاید بیش از ده بار آن را خواندم. از شادى در پوست خودم نمى‌گنجیدم. منتظر شدم کم کم بچه‌ها مى‌آمدند. یکى از بچه‌هاى مطمئن را پیدا کردم و موضوع را گفتم. شیوه آن روزگار این بود، مى‌رفتیم مى‌ایستادیم پاى اعلامیه تا چند نفر جمع مى‌شدند، وقتى جمع زیاد مى‌شد مى‌رفتیم و تا خلوت مى‌شد مجددا مى‌رفتیم مى‌ایستادیم به خواندن تا جلب توجه کنیم و باز آن‌ها که نخوانده‌اند جمع شوند. یادم هست تا یک ساعت و نیم این کار ادامه داشت و به ”آتلیه” هم که برنامه آن روزمان بود نرفتیم، تا خواندن آن اعلامیه پا گرفت.وقت نهار در یک لحظه که خلوت بود، اعلامیه را کندم، دزدکى رفتم توى یک کلاس، کلمه به کلمه رونویسى کردم و اعلامیه را برگرداندم سرجایش. شب با برادرم عارف تا صبح مشتاقانه بیدار ماندیم و کارمان این بود که با کپیه شاید چهل، پنجاه نسخه از آن را دستى و با خودکار نوشتیم و بردیم پخش کردیم. روز بعد که به دانشگاه رفتم، سراسر سالنهاى ورودى دانشکده‌ها و سلف‌سرویس دانشگاه، پر از همان اعلامیه دستنویس یا تایپى بود. دیدم عجب؛ پس ما تنها نبوده‌ایم. سازمانى که نامش براى اولین بار علنى شده بود چقدر نیرو دارد!.از آن به بعد دیگر سرمان را بالا مى‌گرفتیم. دیگر سازمانى بود که پشتمان به آن گرم باشد و به آن ببالیم. مبارزه مسلحانه در انحصار چپ‌ها، با تمام احترامى که همان موقع هم برایشان قائل بودیم، نبود، ما هم سازمان خودمان را داشتیم، و البته که آنها هم با احترام به‌ما نگاه مى‌کردند. آن موقع هنوز نه ”محمد آقا” را مى‌شناختیم و نه نامى از ”برادر مسعود” شنیده بودیم. چندى بعد دفاعیات مهدى رضایى در جریان محاکمه‌اش، سازمان را به قلب خانه‌هاى مردم برد و دیگر نه فقط در دانشگاه و در میان روشنفکران و دانشجویان بلکه در همه‌جا در میان اقشار مختلف مردم، کارگران، کارمندان، بازاریان و حتى روحانیون در حوزه‌ها، نام مجاهدین پر آوازه شده بود. مادران و پدران از مجاهدین سخن مى‌گفتند و هرکسى در حد وسعش تلاش مى‌کرد که کمکى اگر مى‌تواند به این سازمان بکند.آرى آن قدم صدق و بدون چشمداشت در آن روز، بیش از نیم قرن پیش، در پانزده شهریور ۱۳۴۴ بدون این که چشم‌اندازى وجود داشته باشد، آن‌چنان میوه داده بود و امروز اینچنین به بار نشسته است که مى‌رود تا طومار رژیم ارتجاعى حاکم بر میهنمان را در هم بپیچد. پرودگار قدم صدق و گامى راستین از ما را نزد محمد حنیف و همه کسانى که بى دریغ جان خود را در راه آرمان او فدا کردند، ثابت بدارد و ثبت بفرماید.


۱۳۹۶ شهریور ۱۳, دوشنبه

سرقت توسط بانکها در رژیم آخوندی


سرقت توسط بانکها


روزنامه حکومتی ابتکار با عنوان ”شاهکاری دیگر از بانکها! “نوشت:
در فاصله اجرایی شدن بخشنامه در بانک مرکزی برخی بانکهای خصوصی به تکاپو افتادند و برای نگه‌داشتن منابع و با توجه به این‌که نرخ سود روزشمار به‌طور قابل توجهی کاهش پیدا می‌کرد، سپرده‌های مردم را با روش‌های متفاوت از حساب کوتاه‌ مدت به بلندمدت تغییر                          
                                       


برخی بانکها به مشتریان پیام داده‌اند که... اولاً زمان بسیار کوتاهی برای مشتری تعریف شد از سوی دیگر برخی حتی پیامک را هم دریافت نکردند اما ناگهان با حسابهای روزشماری مواجه شدند که پولی در آن وجود نداشت و دستشان به حسابهای بلندمدتی هم نمی‌رسید چرا که حق برداشت هم نداشتند. اما به هر حال بانک قبل از این اقدام، به مشتری اعلام کرده بود. برخی دیگر از بانکها و مؤسسات برداشت از حساب انجام داده‌اند و مقداری از منابع را در حساب کوتاه مدت نگه‌داشتند. گرچه مجوزی از مشتری دریافت نکرده‌ بودند و مشتری در مقابل کار انجام شده قرار گرفت. اما اقدام عجیب دیگری از سوی یک مؤسسه خصوصی اتفاق افتاده است. این مؤسسه از حسابهای کوتاه مدت عادی که سود حدود ۲۲درصد به آن تعلق می‌گرفته، مبلغی را بر اساس درصدی از مانده حساب برداشت کرده و تنها پیامکهای برداشت است که صاحب حساب را از جریان تغییرات آگاه می‌کند. وقتی که به شعبه مراجعه می‌کند متوجه می‌شود که مؤسسه به‌طور خودکار و در نیمه‌شب از حساب وی برداشت و منابع آن در حساب بلندمدت بلوکه کرده است... 

بدتر اینجاست که وقتی سپرده‌گذاران گله می‌کنند که اصلاً تمایلی به تغییر حساب و واریز آن به بلندمدت نداشتند، مؤسسه می‌گوید برای این‌که سودهای شما در روزشمار کم می‌شد این اتفاق افتاده است. اما اگر بخواهید از حساب بلندمدتی که با سود ۲۲درصد برای شما تشکیل شده برداشت کنید، جریمه شده و سود تعلق گرفته به شما ۸درصد خواهد بود! 

اکنون مشتری چنین بانکهایی در شرایطی مانده‌اند که نمی‌توانند از منابع خود استفاده کرده و باید برای برداشت از پولی که متعلق به آنهاست به بانک جریمه پرداخت کنند.